امروز.یک روزِ خنک و ابری بهاری همراه با بارش ملایمِ باران بود. از صبح برنامه ى خاصى نداشتم.راستش امکانش هست که از وقتِ تمام و کمالی که در اختیار دارم استفاده ى مفید کنم.اما حقیقت این است که آرامش ندارم.راحتی خیال ندارم .کششِ انجام دادن کاری را ندارم.بفرض مثال درس خواندن و پای بساط ارشد نشستن جذبم میکند.ساعتی پیش میروم اما بعد لابلاى خطوطِ کتاب غرقِ خیال میشوم.ندایی در پس ذهنم میگوید:دنیا به اخر رسیده،تمام مرزها بسته شده،همه ى دانشگاه هاى دنیا تعطیلند،آنوقت تو نشستی و ارشد میخونی؟که چه بشود !؟
شاید این بهانه ها برای أفراد با اراده و سختکوش مسخره و بی پایه و أساس باشن.اما برای من واقعی هستند و دلسرد کننده.کما که الان دلم فقط کارمو میخواد نه درس و مدرک ارشد ....
راستش در این روزهای قرنطینه تمام سرگرمى ها رو امتحان کردم.آشپزی ،فیلم،ورزش،رقص،کتاب،درس و هر کاری که میشد انجام داد... ولی الان مدت دو روزه که واقعا دلم نمیخواد از رختخواب بیام بیرون.بنظرم زندگیم بی معنا شده.هرچی که تو وجودم هست ترس و استرس و نگرانی و سرزنشه.خودمو زیاد سرزنش میکنم .بعضی روزها میشینم مفصل گریه میکنم.میدونید؟چون کار دیگه ای توى این شرایط از دستم برنمیاد.
شاید از روزهای آینده جدی تر برای هرروزم برنامه بریزم و دیگه بیشتر ازین بخودم فرصت ندم که ناراحت باشم و ابرازش کنم ! اینا رو مینویسم که اگر زنده موندم،سالهای آینده برگردم و اینا رو بخونم و یادم بمونه ،یادم بمونه که چه روزهایی ارزوی معمولی ترین روزها و اتفاق ها رو داشتم.یادم بمونه که درست آرزو کنم و با جزییاتِ دقیق..
یادم باشه که دنیا خیلی عجیب و غریب و غیر منتظره ست ...
برچسب:
نویسنده: رها سامانی