ساعت نزدیک سه بامداد.من پس از یکروز شلوغ و طولانی کاری هنوز نخوابیده ام.
مادربزرگ و خاله جان امشب مهمان خانه ما بودند.
تا یک ساعت و نیم پیش همه باهم حرف میزدیم و میل خوابیدن نداشتیم و حالا، دختر خاله ی دهه هشتادی من که به تازگی شانزده ساله شده؛در میان پچ پچ حرفهایم قهقه میزند و هیجانش برای حرفهای درگوشی هر لحظه بیشتر میشود.
هرآن با توصیفات من ذوق زده میشود و به نقطه ی تراژدیک ماجرا که میرسیم چهره ی غمگینی به خودش میگیرد و میگوید آجییی!طفلک خیلی گناه داشت! :))
تجدید خاطراتِ خوبی شد.
دلم تنگ بود برای چنین شب هایی و چنین بیخوابی های دیرین و شیرینی ..
برچسب:
نویسنده: رها سامانی