خرید بک لینک

1. تمام اتفاقات این مدت رو به فال نیک میگیرم.تمام سختی ها و شادی ها و تجربه ها و آدم ها رو..


2.بعدِ پانزده ماه،امروز وقتی بهش فکر کردم قلبم فشرده شد.چقدر غیر منطقی باهاش برخورد کردم...چقدر مظلوم بود و.... چقدر بچگانه و نپخته با قضیه رو به رو شدم..نمیدونم..دلم راضی نشد..دستِ دلم بود..


3.یکی از افتخاراتم تو زندگی این بوده که همیشه جلوی فورانِ احساسم رو گرفتم.شاید گاهی غیرمنطقی شده باشم.اما هرگز بی عقلی نکردم و افسارِ عقلمو دستِ دلم ندادم و نخواهم داد!ان شاءالله


4.چندبار در روز باید خداروشکر کنیم بخاطر وجودِ نازنینِ خانواده مون،تا حقِ مطلب ادا بشه؟؟الهی شکرت.

شکرت واسه نعمتِ بزرگِ خانواده.وقتی داریمشون دنیا..همه ی دنیا تو مشت ماست..



5.دختر بچه سه ساله کف مغازه نشسته بود.کفش هاشو درآورده و میخواست به زور کفش های موجود در مغازه رو بپوشه.نه دست از کفش ها میکشید و نه به اجبار و تهدیدای پدرش بلند میشد.به پدر مادرش گفتم لطفا برید کنار.

زانو زدم جلو بچه.گفتم خاله جون؛این کفش ها برات کوچیکه.قول میدم سایز بزرگش رو برات بیارم.جفت کفش ها رو که پشتش قایم کرده بود بهم داد.

گفتم حالا پاشو خاله کفش های خودتو بپوشونم.دستمو گرفت بلند شد.بعد دستای کوچولووش گذاشت رو شونه م (یاد خودم افتادم که همیشه موقع کفش پوشیدن،دستامو میذاشتم رو شونه مامانم :) بهش کمک کردم کتونیش رو بپوشه.چسب هاشو بستم.

خیلی مادر پدرشو اذیت میکرد و لجباز بود.ولی به راحتی حرف منو گوش کرد.

گفتم بخاطر اینکه دختر خوبی بودی بهت جایزه میدم.

یه گیره خشگل همرنگ لباسش زدم به موهاش ... :) پدر مادرش بسیار خوشحال شدند وتشکر کردند.مامانش گفت اگه وارد عمل نمیشدین ،باید با گریه میبردیمش بیرون.

نمیدونستند که چقدر عاشق بچه هام..چقدر دنیاشونو بلدم...



6.تازه فهمیدم.تازه ی تازه.

چیو؟!

پیش پا افتاده بودن و بی اهمیتیِ قضیه رو...

خب تا حدی مهمه. اما حاد نیست.

الهی شکرت که اینطور نشونم دادی...



برچسب: نویسنده: رها سامانی تاريخ: چهارشنبه 29 آذر 1396 ساعت: 3:43

صفحه بندی