خرید بک لینک

پیرو پست قبلی بیهوش شدم بیهوش شدنی!

اما به دلیل احساس مسئولیت ناشی ازفرزند ارشد بودن:دی(تو پست قبل گفتم که والدین در سفرند؟!)ساعتی قبل از خواب ناز بیدار شده و سروگوشی برآب دادم :))

با دیدن ساعت، یاد روزهایی افتادم که میباست این موقع [یک ربع مانده به ساعت هفت صبح ]

سر خیابان در گرگ و میش و سوزسرما حاضر باشم که ماشین از راه برسه و خودمو به 1 ساعت هشتم برسونم![گریه حضّار]


هیچی دیگه..همکنون،از صمیم قلب خداوند را شکر میگویم که از ان عذاب الیم [دانشگاه و متعلقاتش!] نجات یافته ام و رها شده ام!

آخیییییییش :D

.

.


+امیدوارم که خواب بر من مستولی نشه و زودتر پاشم ناهارمونو تدارک ببینم!منتهی نمیدونم که واسه امروز چی درست کنم؟[معضل همیشگی مامانا و خانومای خانه دار!] :)))


برچسب: نویسنده: رها سامانی تاريخ: پنجشنبه 30 آذر 1396 ساعت: 6:28

صفحه بندی