خرید بک لینک


یه آقایی هست، از دوستان آشنای نزدیکمون.


جوونه.یعنی هنوز سی سالش هم نشده.چند سال پیش و توی اوج جوونی با یه خانووم مطلقه که ده سال از خودش بزرگتر بوده و یه بچه هم داشته؛ با وجود مخالفت شدید خانواده و علی الخصوص مادرش، ازدواج میکنه.


این آقا یه کار دولتی با درآمد بالا ؛ خونه تو تهران، بهترین ماشین و ویلای شمالش هم براه بود.یعنی نیاز مالی هم نداشته و کاملا مستقل بوده .



خب دور خانواده شو خط کشید و با این خانوم یه زندگی جدید رو شروع کرد .. من چندبار خانومش رو از نزدیک دیدم، بنظرم خانوم خوب و مهربونی میاد.اصلا حس بدی بهش ندارم.

اما متاسفانه خیلیا و مخصوصا حاج آقا نگاه خوبی بهش ندارن.


امشب سر سفره ی شام ، خانوم "س" گفت که زن فلانی زنگ زده بود و باهام دردودل میکرد و گریه.

حاج آقا پرسید چش بوده؟

گفت گویا برای بچه دار شدن به مشکل خوردند.مرده هم عاشق بچه ست و صددرصد بچه میخواد.


خانوم "س" ادامه داد.

گفت بد کرده با پسره.جوونی پسره رو گرفته.با یه شکست و بچه اومده تو زندگی یه پسر مجرد.حالا هم که بچه دار نمیشه.


مامان من گفت اون بیچاره هم حق زندگی داشته.پسره خودش خواسته بود.کسی رو که به زور نمیشه وادار به ازدواج کرد.خودش تفاوت سنی و شرایط این خانوم رو قبول کرد.خودش جلوی خانواده ش ایستاد.


هرکسی یه چیزی میگفت راجبشون.من فقط بهشون گوش میدادم.


مامانم گفت حالا اگه بچه دار نشن چی میشه؟


حاج آقا گفت پسره عاشق بچه ست.اما میگه طلاقش نمیدم.میرم یه زن دیگه میگیرم که واسم بچه بیاره !!!



خون خونمو نمیخورد...قرمز شده بودم.

مامانم عصبانی شد.تند گفت اگر همچین مردیه همون بهتر که طلاقش بده و بره.


کاری به درست و غلط بودن ازدواجشون و اینکه کی مقصر بوده و نبوده ندارم.اصلا در جایگاهی نیستم که بخوام قضاوت کنم.


بگذریم که تو جامعه ی ما اول و آخر زن محکوم میشه.

مرد مطلقه با بچه بره زن مجرد بگیره هیچکس بهش برنمیخوره.یا نمیگن مرده جوونی دختره رو از بین برده.تازه اگه سرکوفتیم باشه واسه دختر بدبخته.میگن لابد از بی شوهری داشته میمرده که زن یه مرد مطلقه شده.یا مرده خیلی خوب بوده که حاضر شده باهاش ازدواج کنه.

یا مثلا تفاوت سنی.مرد اگه پونزده سالم بزرگتر باشه هیچ ایرادی نداره و خیلی هم خوبه.اما خدا نکنه زن از شوهرش فقط چند ماه بزرگتر باشه!!!


کلا از هر نظر نگاه کنی جامعه تو این مسائل مثل خیلی از مسائل دیگه بر علیه خانوماست ..



فقط یه چیزی رو تو این ماجرا نمیفهمم.اگر زنش رو دوست داره، اگر یه روزی همه ی هم و غمش ازدواج با این خانوم بوده؛ چشمش رو به همه ی تفاوت هاشون بسته و حتی بخاطرش قید خانواده ش رو زده؛ الان چرا نمیتونه بدون بچه قبولش کنه..

چطور میتونه سرش هوو بیاره؟؟؟ خدایا ..




برچسب: نویسنده: رها سامانی تاريخ: چهارشنبه 29 آذر 1396 ساعت: 3:43

صفحه بندی