برای نگار ..
-
تاریخ: 1398/3/9 ساعت: 15:58
نگارِ مامان !xa0 امروز از صبح داشتم توی دلم باهات حرف میزدم.آره .... تو دلم قربون صدقه ت میرم،به فکرتم با اینکه هنوز توی بغلم نیستی.با فکرت لبخند میزنم.حتی امروز نتونستم با دیدن اون عروسکِ دلبرِ پشت ویت
نور ..
-
تاریخ: 1398/3/9 ساعت: 15:58
غروبِ روزِ هجدهمِ اردیبهشت.توی حال رو مبل نشسته م.رو به روی اشپزخانه.منتظر شسته شدن لباس های تو ماشینم تا برم روی بالکن پهنشون کنم.ماشین روی بیست و هشت دقیقه تنظیم بود و الان دقایق اخرشه.توی این بیست
متاسفانه اینا حقیقتیه که قابل کتمان نیست
-
تاریخ: 1398/3/9 ساعت: 15:58
شب.تاریکی.سکوتی که با صدای تیک تاک ساعت شکسته میشه.تنهایی و یک عالم فکر که به سرم هجوم اورده. نمیدونم تکلیف مغزی که مدام فلش بک میزنه به گذشته و جاهایی که هیچکس فکرشو نمیکنه و یادش نمیاد؛بعد از سال ه
بگو ..
-
تاریخ: 1398/3/9 ساعت: 15:58
ای پیک راستان خبر یار ما بگو احوال گل به بلبل دستان سرا بگو ما محرمان خلوت انسیم غم مخور با یار آشنا سخن آشنا بگو
دیدم به خواب دوش که ماهی برآمدی
-
تاریخ: 1398/3/9 ساعت: 15:58
✉️نمیدونم چه حکمتیه،با اینکه چهار سال از فارغ التحصیلیم میگذره هنوز بعضی وقت ها خواب میبینم چند تا واحد پاس نشده دارم و هنوز فارغ التحصیل نشدم ! و چقدر عذاب میکشم سر این قضیه تو خواب.جالبه بعضی وقتها
وای دریا ...
-
تاریخ: 1398/3/9 ساعت: 15:58
وای دریا ...آی دریا ..وااااای ..چطور تونستی انقدر بی رحم باشی؟ ای خداااا وای وای وای خدا ..
دلتنگى
-
تاریخ: 1398/3/9 ساعت: 15:58
تو از من دور و من دل تنگ تو آبادی و من ویرون همیشه قصه این بوده یکی خندون یکی گریون همیشه قصه این بوده توی یک لحظه ، توی یک دیدار یک زخم از زهرِ یک لبخند تمامِ عمـــر فقط یک بار پس از اون ، زخم پرو
اِحیا نما در این شب اَحیا دل مرا/دل مردگی و این همه ویران شدن بس است
-
تاریخ: 1398/3/9 ساعت: 15:58
سال ها گذشتند و شب های قدرِ بسیاری از راه رسیدند و رفتند..شب های قدری که قدری بیشتر از قبل به تو نزدیک شدم و زمزمه کردم تمامِ خواسته های دلم را ... خدایا آشکار و نهانم را میدانی .. این بنده ی کوچک و
از پشتِ شیشه
-
تاریخ: 1397/10/25 ساعت: 1:38
کسانی که منو میشناسند میدونند که یکی از مکان های مورد علاقه م جاده چالوس یا همون کندوانه.مخصوصا تو فصل پاییز.واقعا دیدنِ مخملِ زرد و نارنجی رو تنِ کوه های البرز منو به وجد میاره.میدونستم هنوز اونقدر پ
اگه تو رو داشته باشم...
-
تاریخ: 1397/10/25 ساعت: 1:38
دیروز غروب؛ یه حسِ غروب جمعه طوری داشتم با اینکه جمعه نبود و توی فروشگاه سرم شلوغ بود... به محض اینکه سرم خلوت شد اهنگ سوغاتی هایده رو پلی کردم..انقدر دلتنگ بودم که تو همون حال میخواستم بیام توی وبلاگ
سوْال فنی
-
تاریخ: 1397/10/25 ساعت: 1:38
بچه ها من خیلی وقته گوشیمو آپدیت نکردم..یعنی از وقتی خریدمش تا الان آپدیت نکردم، چون میترسیدم با اپدیت کردن گوشیم اطلاعاتی که توش هست بپره ! ایا اینطوریه واقعا؟! الان چون گوشیم xa0مدام ارور میده اپدیت ک
اگر مراد ما برآید چه شود/شب فراق ما سرآید چه شود
-
تاریخ: 1397/10/25 ساعت: 1:38
این روزها بیشتر از هروقتی دلتنگ نیمه ی گمشده مم.. از اوایل ابان که یکی از اشناها بهم ابراز علاقه کرد(!) و گفت یک ساله دلش پیشم گیره؛این دلتنگی بیشتر شده. چرا که ایشون اصلا هیچ تناسبی با من و معیارهای
آخه دل من دلِ ساده ی من ..
-
تاریخ: 1397/10/25 ساعت: 1:38
هیچوقت نمیبخشم نه خودمو و نه تو روxa0 xa0
دردِدل
-
تاریخ: 1397/10/25 ساعت: 1:38
دیدید که بعضی وقت ها آدم چقدر حس بدی پیدا میکنه ازینکه سفره ی دلش رو پیش کسی باز کرده...؟ سفره ی دل رو پیشِ کسی که میدونی محرمِ رازه باز میکنی تا سبک بشی،اما بعدش... بعد...سردی و سنگینی رفتارِ طرف مقابلت باعث میشه تا مدت ها احساس خفگی کنی... اونوقت پیش خودت میگی: کاش از شدت دردِ دلم میمردم... اما لآ...
چرا واقعا ؟
-
تاریخ: 1397/10/25 ساعت: 1:38
صبح که از خواب بیدار شدم؛کسی خونه نبود. خواستم دوباره بخوابم اما تلاشم برای دوباره خوابیدن بی فایده بود.از تختم بیرون اومدم و مرتبش کردم.بعد رفتم تو سالن و لباس هایی که رو مبل ها و شومینه بود رو بردا
جان بازداد باد ..
-
تاریخ: 1397/10/25 ساعت: 1:38
از دست رفته بود وجود ضعیف من ...
چرا تو ای شب،نمیرسی به پایان؟
-
تاریخ: 1397/10/25 ساعت: 1:38
خدایا....خدایا...خدا ....
هیچوقت دستمو رها نکن ...
-
تاریخ: 1397/10/25 ساعت: 1:38
اگر بخوام به اندازه ی تک تکِ نفسهام ازت تشکر کنم...بازم کمه...نمیدونم نمیدونم چطور باید شکرت رو بگم؟چطور بگم ازت ممنونم؟چطور بگم منو ببخش بخاطر همه ی بدی هام؟چطور بزرگیتو توی ذهنم هضم کنم؟ دلم میخواد اندازه ی همه ی عمرم اشک بریزم و اندازه ی تک تک این اشک ها بهت بگم... ازت ممنونم... کاش لایقِ نگاهت ب...
'90
-
تاریخ: 1396/10/4 ساعت: 1:26
دقیقه نودی بودن؛ فقط اونجاش که همه ی کارات در یک دقیقه به بهترین شکل ممکن انجام میشه و خودتو به موقع به جایی که میخوای میرسونی و بعدِ کللللی بدوبدو یه نفس راحت میکشی. حس برنده شدن تو ثانیه های آخر بازی رو داره :)
رفیق
-
تاریخ: 1396/10/4 ساعت: 1:26
از بهترین لحظه های عمر. از اون لحظه هایی که آدم دوست داره هی کش بیاد و تموم نشه. یا اگر قراره تموم شه، دل قرص باشه که باز میرسن از این روزای خوب. از این روزایی که توشون آدم یادش میره دغدغه هاشو، دل نگرانی هاشو، ناراحتی هاشو...xa0